مقاومتم بیهودس
کی می دونه که من چقدر توی این زندگی مقاومت کردم
جلوی خیلی چیزا که هیچکس هرگز ندید و نفهمید
سال های درازی بر من گذشته
از ابتدا خسته بودم. گویی خسته جان به دنیا آمده بودم
مقاومت کردم اما
در برابر تسلیم شدن به کپسول هایی که آرامم می کرد
مقاومت اما بیهودس
فکر میکردم وجودش نجات دهنده من خواهد بود
زندگیش را غمگین کردم
زندگیش را نابود کردم
شبی می گفت: چرا ؟
بی جواب بودم
مقاومت اما بیهودس
تسلیم می شوم ...
تسلیم می شوم ...
فردا روزه دیگری خواهد بود. فردایی که برای نیامدنش سال ها مقاومت کردم.
مقاومت اما بیهودس ...
امکانات بخش صفر بود و من همش می گفتم کاش
ببرن بابارو آی سیو، اونجا امکاناتش خوبه
می گفتن جا نداریم
و باید مامان یا خاله که پرستاری بلد بودن، می موندن
گفتم من پیش خاله می مونم
مامان و خاله می گفتند، نه. باید بری خونه
خاله، منو مامانو بزور فرستاد خونه
ساعت 1 یا 1:30 شب بود که رسیدیم خونه
خیلی راحت برعکس همه روزهای گذشته، خوابیدم
ساعت 8 صب صدا خاله رو شنیدم که توی حیاط با مامان حرف می زد
مامان حیاط رو آب پاشیده بود
خاله اومد توی اتاقم و گفتم
خاله چرا اومدین؟
گفت: کاری از دست کسی برنیومد
گفتم: مامان داره میره بیمارستان؟
گفت نه، اتاقشو عوض کردن. دیگه به کسی نیاز نداره
خوشحال شدم و گفتم: بالاخره از تو بخش بردنش آی سیو ؟
اومد بغلم کرد و گفت: نه عزیزم
گفتم خاله، بابام مُرد؟
منو خاله بیمارستان بودیم
مامان برای خودش
از دکتر اورژانس داروی آرام بخش گرفته بود
مامان توی اتاق بابا
روی تخت کناری دراز کشید
و خوابش برد
پیرمرد راهروی بغلی، مُرد
من وایساده بودم و برای آمرزشش دعا می خوندم
بارون گرفته بود
و حیاط بیمارستان توی شب، با نورهای سبز و زمین و آسمون خیس
شبیه بهشت شده بود
عطر خوبی، توی هوا بود
به زنی که کنارم تماشا می کرد
گفتم
اینجا چقدر شبیه بهشت شده ...
همش یاد شب آخر میفتی
مامان اضطراب شدید گرفته بود
مامان حقیقت رو می دونست
برادرت، برای فردا مرخصی گرفته بود
برادرت حقیقت رو می دونست
دکتر، به خواهرت گفته بود
دیگه اکسیژن رو نمی گیره
خواهرت حقیقت رو می دونست
خاله شکوه، توی اتاق بابا
نشسته بود و برات داستان هزار و یک شب می گفت و
نمی ذاشت حواست جمع بابا بشه
خاله شکوه حقیقت رو می دونست
تو نمی دونستی
من نمی دونستم
هی بازم دعا می خوندم
هی پرستارو صدا می کردم که حالشو ببینه
پرستار حقیقت رو می دونست
تو نمی دونستی
من نمی دونستم
داشتم این دعا رو می خوندم
یا مولانا یا صاحب الزمان
الغؤث الغؤث الغؤث
ادرکنی ادرکنی ادرکنی
الساعت الساعت الساعت
العجل
العجل
العجل
من نمی دونستم
من نمی دونستم ...
بعد خاطره ها، یکی یکی میان
جلوی چشمات
زنده می شن
بعد تو، هی گریه می کنی
هی گریه می کنی
اما سبک نمی شی
بعد آدم ها میان
تورو می خندونن
میشینن کنارت
لحظه هاتو پر می کنن
می خوان تو تنهایی رو حس نکنی
بعد خاطره ها، یکی کی میان
جلوی چشات
زنده می شن
بعد تو، هی گریه می کنی
هی گریه می کنی
اما سبک نمی شی ...
حال پنجره ام بد است
پنجره ام دختری دارد گریان و مشوش
که دائم اشک می ریزد، بغض می کند
و میان حدس طعم شوری و تلخی اشک ها روی لب هایش می خندد
حال پنجره ام اینروزها خیلی بد است
لی لی بی خیال، این بغض روی مرز جنونه. آدم گاهی چشماشو که می بنده هزار تا خاطره هجوم میارن پشت پلک هاشو همون جا چادر می زنن بعد حرفها یکی یکی یاد آدم میاد و بغض لعنتی شروع می کنه به در و دیوار کوبیدن. میای بگی گور بابای همه چیز و این بچه ننه رو تو گلوت بخوابونی اما می بینی نه. ماله این حرفا نیستی. به خودت می گی حواسمو پرت می کنم، یادم میره. بعد هی خودتو می زنی به کوچه علی چپ و قر و قمیش میای و اهنگ شاد شاد می ذاری و پا میشی وسط اتاق، رو می کنی به آینه قدی و بغض لعنتیه می ترکه و تو زانو می زنی روی زمین و های های گریه می کنی ... آهنگ روی مخته، اصلا همه چیز، هر صدایی روی مخته چون پشت پلک هات ولوله است ... بی خیال لی لی، قلم بردار، این بغض روی مرز جنونه ...
به قله رفتن
خستگی دارد
از قله برگشتن
دلشکستگی
پ.ن: شعری از علیرضا روشن
پ.ن: این روزها
هیچ چیز جلودارت نبود
نه لحظه های خوش . نه آرامش . نه دریای مواج.
تو مشغول مردنت بودی.
وقتی که با بچه ها بازی می کردی ، مشغول مردنت بودی .
وقتی می نشستی غذا بخوری
وقتی که شب ، خیس اشک از خواب پا می شدی و زار می زدی .
مشغول مردنت بودی .
وهیچ چیز جلودارت نبود .
نه گذشته .
نه آینده با هوای خوش اش .
نه شکست . نه توفیق .
هیچ کاری نمی کردی و فقط مشغول مردنت بودی .
و هیچ چیز جلودارت نبود .
نه نفس کشیدنت . نه زندگی ت .
نه زندگی ای که می خواستی .
نه زندگی ای که داشتی .
هیچ چیز جلودارت نبود .
پ.ن: یک هفته گذشت ...
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید... من به دنبال نگاهی بودم که مرااز پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند... سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ...
برگشتم از بن بست
به خیابانی که باز است
بازِ باز
بیا نگاه کن
انتهاش
به هیچ جا نمی رسد ...
خودم را که گم می کنم، تو پیدا می شوی. می ایستی روبرویم و خاطراتمان را مرور می کنی. من می رم به شب گریه و تو تنها نگاه می کنی ...
داره سال نو می شه و من ... و تو ... نمی دونم .
در سیاه و سفید ثانیه ها
وقتی "عشق" زیر ناخن ِ زمان معکوس ناجوانمردی گیر کرده بود
دختری موهایش را قیچی... میکرد
مردی کاغذی را خط خطی میکرد
زنی شالی می بافت ؛ برای زمستان سرد پیش رو
پیرمردی گوسپندانش را از ترس غارتگران در طویله پنهان میکرد
روسپی های برهنه ؛ تمام ِ لباسهای گرم را پوشیده بودند
تمام ورودی های دنیا را مه گرفته بود
و در این میان
کودکی با رویای پروانه شدن به سر ، بی اعتنا به ماجرا
به دنبال پروانه ای میدوید
که شبیه خاکستری های آن روز نبود
و دعا میکرد
و خدا
فقط برای او
تنها به خاطر خنده های او
به خاطر دستان کوچکش
زمین را بخشید ...
تولدم مبارک . تولد 23 سالگیم ...

نمی دونم چند ساله دیگه، توی چه سالی و کی، کسی این مطلب رو می خونه ... این روزها، سیاه تر از شبهایمان است ... خون و فریاد و کتک و باز هم استقامت ... درگیری های سال 88 نمی دونم به کجا ختم می شه و اخرش چه اتفاقی می افته ... دل های جوونی مان پر از اندوه این روز ها و استرس دوستانی است که میله های زندان را می بینند ... و اینکه چگونه درباره این روزها حکم می شود را نمی دانم ... تمامی ما میهنمان را دوست داریم و برای سربلندی اش تلاش می کنیم اما نسل ما، نسل تحصیل کرده سیاست های اشتباه و راه و روش های غلط رو نمی پذیره و این روزها بیش از پیش فریاد می زنه ... همه چیز رو زیر سوال می بره برای اینکه کسی حتی لحظه ای به حرفاش گوش بده ... خودمان تبر به دست گرفته ایم و به خیال ساختن، پایه هایی رو خراب می کنیم که بعد از تخریب این بنا، هر کس به خیال حکومت سر از گوشه ای برمیداره و ...
این روزهای سخت را ... و سختی این روزها را نمی توانم انکار کنم ... خون و وحشیگری انسان هایی که قرار بود در جهان نمونه باشند، روی تمام استخوان های بدنم حس می کنم ...
نمی دونم سال ها بعد در گذر تاریخ، حرفی از این روزها زده می شه یا نه اما اینو مطمئنم، اخبار های امروز از هر دو جناح تحریف می شوند، وای به حال تاریخ ...
گفت: یادته روز اول که دیدمت گفتم شب عید غدیر جشن عقدمون باشه ، تو گفتی دیگه چی ؟؟؟
گفتم: با آرزوی تو، ای آرزوی همیشه، گویی درین گوشه غم، امشب من آزادم، آزاد ... و راستی را عجب عالم پرشگفتی ، با عالمی غم، دلم می تپد شاد ...
و رهایی از برایم آرزویی است بی آنکه نگاهم به جاده خیره ماند و مرگ چشم در چشم پیچ های جاده نظاره ام کند ...و راه، در این جاده های بی انتظار وجود خسته من که تو را طلب کرده و نکرده پای به راه می شود و تا ناکجا می رود به دنبال سراب وجودت و تو نگاه در جای پای من به خیال محال از سوی دیگر پی خوشبختی می روی ... و خوشبختی در سردابه های مرگ به لبخندی بیمارگونه نگاه در جای پای تو دارد و به خیالت پا به راهت می شود ...
روزی خواهم رفت با خنده ای بر بلندای این لحظه های کوتاه عمر ... امانتی زندگی را می دهم و جاده هاآغوش می گشایند و من بوسه بر خاک ... لحظه های پر تشویش آخر می شوند و من رها در آسمان و این زندان تن در خاک سرد فراموشی ذهن های نم دار و چشم های خشک از بی مرگی چرخ روزگار ... روزی خواهم رفت ... بی بهانه، بی لبخند ...
این روزهای سخت را ... سختی این روزها را نمی توان انکار کرد ... گرچه گرد سرد فراموشی بر ذهن هایمان نشسته باشد اما انکار چشم ها و دست های مهربان تو و خاطراتی که در ذهن مسموم این روزهایم سخت همیشگی می زند، فراموشی را از برایش محال می زند ... سخت می گذرد این روزهای بی تو و این روزهای سخت را ... سختی این روزها را نمی توان انکار کرد ... حتی با چشم های گریان من و دستهای سرد تو ...
پ.ن: ویتوریا، این شام ١۵ آذر نیامده، کابوسش رهایم نمی کند ...
